مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
غزل نوشتهام از غم قصیده میخوانم هجای واژۀ غـم را کـشیـده میخـوانم از آنکه عـفت زهـرا، شجاعت حـیدر درون او به تـبـلـور رسیده میخـوانم به تیغ تیز زبـان زنده کرده مکتب را از آن مـعـلـم مکـتـب نـدیـده میخوانم ز قامتی که الف بود و دال شد از داغ ز کوه صبر که از غم خمیده میخوانم از آن عـقـیـله که تا بعـد کـربـلا حتی کسی شکـسـتن او را نـدیـده میخوانم از آن که شـاهـد عـیـنی مـاجـرا بـوده همان که بر روی تل شد شهیده میخوانم نفـسنفـس زده زینب رسیده تا گودال از این به بعد بـریـدهبـریـده میخـوانم هجا هجا شدهای حا و سین و یا و نون میان جـزر و مد تـیغهای تـشنـۀ خون خـروش موج بـلا رهـسپار ساحل شد میان عاشق و معشوق شمر حائل شد برای پـسـتی دنـیا بس است تا محـشر همین که با پـسـر سـعـد او مـقـابل شد جدال خـنجـر کندی و حنجـر خـشکی گـریـز روضۀ اربـاب در مـقـاتـل شد شنـیـده بود عـلی در رکـوع بخـشـیـده میان سجـده رسید و بـرید و سائل شد کـتاب خاطرههایش ورق ورق میشد دمـی که وارد گـودال بـعـد قـاتـل شـد کسی هنوز نفـهـمیده عـمـق فاجعـه را چگونه زینب کبری سوار محـمل شد هجا هجا شدهای حا و سین و یا و نون میان جـزر و مـد تـیغهای تـشنۀخـون |